سی سالگی

فردا سی ساله می شوم. حس عجیبی دارم، فردا صبح وقتی بیدار بشم دهه بیست تمام شده. از خواب می ترسم، دوست دارم به این آخرین ذره های بیست ونه سالگی چنگ بزنم تا از دستم نروند. در آینه خیره می شوم، دنبال نشانه بزرگ شدن می گردم، به چشم هام نگاه می کنم، دوست ندارم نگاه بیست سالگی را از دست بدهند…

هذیان

چند وقتیه کتاب “رازهای سرزمین من” رو شروع کردم. امروز موقع خوندن داشتم فکر می کردم، چقدر این کتاب مرده داره، چقدر اینا بهشت زهرا می رن، آخه اینهمه مرگ تو چند صفحه؟ چند روزیه از تهران بی خبرم، صدای مامان اونور گوشی ضعیفه، ” اینجا یک اتفاق بدی افتاده” ، یعنی بیمارستانه؟ ” چی بگم والا؟ “  باورم نمیشه، میگم الان جرات ندارم با مادرش صحبت کنم. مادر اون پسره تو کتاب چی می گفت؟ ” نه الان که اصلا نمی تونه صحبت کنه فردا شب یک زنگ بهشون بزن.” زنگ بزنم چی بگم؟ غم آخرتون؟ تسلی خاطر کی؟ منم باهاش گریه کنم؟ این کتاب چرا اینجوریه؟ چرا تموم نمیشه؟ حالا اینهمه هم کشته دادند، من که اینور تاریخشون ایستادم می دونم اینهایی که خاک می کنند آرزوهای خودشونه. یعنی به همین راحتی امروز هست از فردا دیگه نیست، حالا هی نویسنده یکی یکی شخصیت ها رو بکشه هی باز تو تعجب کن. خودش که نشونه می ذاره که بفهمی نقشش تموم شد، به همین راحتی؟ حالا باز صفحه بعد می رن بهشت زهرا.  من فردا شب به مادرش چی بگم؟

جو گیری

یک هفته ای بود که هوا روی منفی 8 و منفی 9 بود، امروز صبح دیدم هوا صفر شده، فکر کردم که به به عجب گرمای مطبوعی، یک پیراهن بافتنی آستین کوتاه پوشیدم با یک جوراب شلواری نه خیلی ضخیم. همونطوری  خوش و خندان از خونه رفتم بیرون ، وقتی باد سرد به صورتم خورد تازه یادم افتاد که درجه هوا رو چک کردم ولی وضعیت باد رو نگاه نکردم. تا برسم دانشگاه خوب یخ زدم انقدر خوب که یادم بمونه نزدیک قطب شمال جو گیر شدن در زمستان دردسر داره!

به عددها عادت نکنیم

از بس تو روزنامه ها اخبار جنگ خوندیم به  عددها عادت کردیم، 10 نفر کشته، 100 نفر، 500 نفر… اینجوری می شه که راحت نسخه جنگ می پیچیم. تا حالا فکر کردی که هر کدوم از آدمهای پشت این اعداد یک زندگی داشتند، مثل من و تو هزار تا آرزو داشتند، خانواده داشتند، عاشق بودند. به کارهای خیلی ساده زندگیشون فکر کن، مثلا شاید صبح ها به گلدون لب تاقچه آب می دادند، هفته ای یکبار به کتاب قروشی مورد علاقه شون سر می زدند، قهوه رو تلخ دوست داشتند، ماهی یکبار با دوستاشون یک جا جمع می شدند، رقص بلد بودند، رنگ آبی رو دوست داشتند….. آره به فعالیت ها و حس های ساده روزانه شون فکر کن. به همه مجموعه ای که بهش میگی آدمیزاد! به این فکر کن که همه اینها تو یک لحظه با یک بمب تموم شد. به بعدش هم فکر کن، این آدم بچه یک نفر بود، همسر یکی ، دوست دخترش، دوست صمیمی یکی ، می تونی تصور کنی اونها با شنیدن خبر چه حسی پیدا کردند؟

لطفا وقتی نسخه جنگ می پیچی به همه اینها فکر کن، عددهای تو اخبار فقط عدد نبودند، داستان زندگی هایی بودن که فرصت ادامه پیدا نکردند. اگر داستان همشون رو تو خبر می نوشتند شاید اونوقت من و تو بهتر می فهمیدیم که نسخه جنگ یعنی چی و چه بهایی براش پرداخت شد ولی ننوشتند و نفهمیدیم …

مامان بزرگ

مامان بزرگ 6 تا بچه داره و 7 تا نوه، از این همه فقط سه تاشون ایران هستن هنوز . برای مامان بزرگ یک کامپیوتر خریدیم با خط اینترنت ، یک اکانت اووو هم براش باز کردیم. حالا هرشب مامان بزرگ آنلاینه و یکی یکی با همه مون صحبت  میکنه. هر شب تا دیروقت بیداره و از احوال و کارهای همه مون خبر داره، خورد خورد به بابابزرگ هم یه کارهایی یاد داده و تازگی ها اینترنت رو نوبتیش کردن! مامان بزرگ چند روزیه که  می گه باید یادم بدین که بیام رو فیس بوک، وقتی هم بابابزرگ ازش می پرسه یعنی چی، بهش می گه یه جاییه که می تونیم عکسهاشونو توش ببینیم، حالا صبر کن اونم یادت می دم!

پراکنده از تجربه های جدید

یک ماهی می شه که به کشور جدید اومدیم. از دو سه روز بعدش کار با استاد راهنمای دکترا رو شروع کردم، استاد جدی و فوق العاده باهوش. آرامش شهر جدید رو دوست دارم. نه از ترافیک خبری هست، نه صدای بوق و نه آلودگی هوا. البته برای کسی که به تهران عادت کرده باشه شهر زیادی ساکته و مردم زیادی آرامش دارند. کلا مردمش من رو یاد شیراز می اندازند، تو چمن لم دادن و غذا خوردن تو چمن، عشق به تعطیلات ( به قول یکی از دوستان تعطیلات ناموسشونه!)  و راحت کار کردنشون منو یاد شیراز می اندازه. حتی استاد راهنما هم تو دومین جلسه ای که داشتیم تاکید کرد که انتظار داره من از بیشتر مرخصی هام استفاده کنم !

اینجا همه مثل بلبل انگلیسی صحبت می کنند ولی از نوشته انگلیسی خبری نیست، همین میشه که وقتی می ری خرید مجبوری از روی عکس ها انتخاب کنی و مثلا به جای شنیتسل مرغ که فکر کردی لاش پنیر و ذرت داره یک کوفت حاوی ذرت می خری! خیلی هوس  پنیر دانمارکی (یا فتا) را کردم ولی هر جا این پنیر رو دیدم مال یونان بود و از اون جاییکه تو قبرس دیده بودم که یونانی ها به لبنیات بز علاقه خاصی دارند هنوز جرات نکردم اینجا از این پنیر ها بخرم، می ترسم مال بز باشه اونوقت دیگه واقعا غیر قابل خوردنه!

یک شهر بازی خوب هم تو این شهر هست که  من فقط می تونم توش آبروریزی کنم. مثلا تو تونل وحشتش که باورم نمی شد انقدر ترسناک باشه یک جوری جیغ بزنم که اون یارویی که پریده جلوم با تعجب نگام کنه، یعنی خودش خبر نداشت که انقدر ترسناکه یا صدایی که از گلوی من خارج شد خیلی ناجور بود! من حتی سوار این هم شدم و تا دو روز گردن درد داشتم!

قصه گو

وقتی قصه طوری جذبت می کنه که به دیدن ادامه اش معتاد می شی یعنی قصه گو کارش رو بلده. نمی گم خود قصه جذاب نیست، ولی اگر قصه گو کارش رو بلد نباشه بهترین و جذاب ترین قصه ها هم می تونن حوصله ات رو سر ببرن.

….دلم

هیچ وقت دوستشون نداشتم، همیشه موقع خریدنشون شاکی بودم و یک عمر به چشم یک اجبار نگاهشون کردم. نمی دونم چرا امروز که داشتم جمعشون می کردم انقدر دلم گرفت. دلم تازگی ها مریض شده، بابت چیزهایی دلتنگ می شم که خودم هم باورم نمی شه!